دل من يه روز به دريا زد و رفت پشت پا به رسم دنيا زد و رفت پاشنهء كفش فرارو ور كشيد آستين همت رو بالا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب سنگ توي شيشهء فردا زد و رفت حيووني تازگي آدم شده بود به سرش هواي حوٌا زد و رفت دفتر گذشته ها رو پاره كرد نامهء فرداها رو تا زد و رفت زنده ها خيلي براش كهنه بودن خودشو تو مرده ها جا زد و رفت هواي تازه دلش ميخواست ولي آخرش توي غبارا زد و رفت دنبال كليد خوشبختي مي گشت خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت يه دفعه بچه شد و تنگ غروب سنگ توي شيشهء فردا زد و رفت حيووني تازگي آدم شده بود به سرش هواي حوا زد و رفت دفتر گذشته ها رو پاره كرد نامهء فرداها رو تا زد و رفت حيووني تازگي آدم شده بود به سرش هواي حوا زد و رفت به سرش هواي حوا زد و رفت
+نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت0:46 قبل از ظهرتوسط امید تنها |
|
چي ميشد گر دل اشفته ي من به شهر چشماي تو عادت نميكرد پرستوي نگاهت ناگهان از دل اشفته من هجرت نميكرد چه ميشد اولين روزه جدايي برايم تا قيامت شب نميشد
وجود پاك و سرشار از اميدم گرفتار سكوت شب نميشد چه ميشد ميتوانستم برايت غزل هاي بگويم عاشقانه و يا در اخريم مصرع شعرم بگيرم از وجودت يك نشانه چه ميشد زير باران نگاهت , گل نيلوفري را ديده بودم و يا از باغ همسايه شبانه گل مريم برايت چيده بودم چي ميشد زير سقف نيلي شب كنارم عاشقانه مينشستي نميگفتي مسافر هستي امشب تو بغض خسته ام را ميشكستي
+نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت9:43 قبل از ظهرتوسط امید تنها |
|